تبليغاتX
وخدایی که...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:50  توسط j.m | 

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ (ع).

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 17:57  توسط j.m | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 17:56  توسط j.m | 

غروب شد...

آسمان که گرفت,کودکی گریست...

غریب...

محو شد صدای گریه اش...

میان هیاهوی آدم ها...

خدا را که دید,عاشق شد...خندید...

سالهای سخت گذشت...درس ها آموخت...

جوان شد....

پادشاهی که درون خود را می ستاید....!

سلام!

امشب  شب تولدمه!

من دوباره آغاز میکنم!

سلاااااااااااااااااااااااااااام!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 20:23  توسط j.m | 


این تصویر رو محمود (پسر خالم ) ساخته!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 20:55  توسط j.m | 

شب و روز از تو میگوییم و میگویند,کاری کن

       که "می بینم "بگیرد جای "میگویند"های ما!

نمیدانم کجایی یا که ای,آنقدر میدانم

       که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما!

بفرمایید فردا زودتر فردا شود ,امروز

       همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:15  توسط j.m | 
قاصدک!

قاصدک!
هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من 

 بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا 

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ 

 با دلم می گوید 

 که دروغی تو ، دروغ 

 که فریبی تو. ، فریب 

 قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 

 راستی ایا رفتی با باد ؟

با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله نمی بندم, خردک شرری هست هنوز ؟

 قاصدک؟!

ابرهای همه عالم شب و روز

                      در دلم می گریند!         (اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:8  توسط j.m | 
رفتن، رسیدن است... 


موجیم و وصل ما،      از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است،       رفتن رسیدن است

  تا شعله در سریم،پروانه اخگریم        شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

  ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم           پرواز بال ما، در خون تپیدن است  

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی  خیال            اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

  ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش           آیین آینه، خود را ندیدن است

  گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی           پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

  بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را         خامیم و درد ما، از کال چیدن است

                                                                                                (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:0  توسط j.m | 
دستان من چقدر محتاج است برای گرفتن قطره ای از آسمان...

و آسمان چقدر امشب خساست به خرح میدهد!

تو هم امشب چقدر به آسمان شبیهی....

بزرگ ولی نباریدنی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:57  توسط j.m | 


  گاهی اوقات معلومات هم در مقابل سرنوشت ناتوان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 9:57  توسط j.m | 

این تصویر هم ساخته ی پسرخالمه(محمود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 8:36  توسط j.m | 

عجب صبری خدا دارد!


عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ،

دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ،

ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ،

ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ، یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !                                                                                                  (معینی کرمانشاهی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 8:0  توسط j.m | 
چرا...؟؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
                                                                                                                        ( فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 7:58  توسط j.m | 

 

حالا دیدار ما به نمی‌دانمان کجای فراموشی

دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد آباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگان ساده بی‌شام و بی‌چراغ

از اندوه اوقات ما با خبر شوند

قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی‌جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست

نه

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند

دیدار ما به همان ساعت معلومِ دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست

حالا می‌دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت

خواهی رساند , یادت نرود گُلم

به جای من از صمیم همین زندگی

سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست

تنهاجان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه

به ایوان خانه می آیند

                       خداحافظ                             ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 7:57  توسط j.m | 
شب در چشمان من است,      به سیاهی چشم هایم نگاه کن!

روز  در چشمان من است,        به
سپیدی چشم هایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است,   به چشم های من نگاه کن!

پلکی ار فرو بندم,جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت!          (حسین پناهی)

عکس بابا بزرگم (آقا) و مزارش!

که ساعت 5:30صبح روز جمعه 3/اردیبهشت/89از پیشمون رفت!


+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 5:30  توسط j.m | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان بارش باران....
دلم از غربت خورشید
و
روز آفتابی هم
دلم بی تابه ابری تلخ و باران زاست
خدایا من به دنبال چه میگردم.....؟






نوشته های پیشین
آبان 1389
اردیبهشت 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM